X
تبلیغات
جاده ساحلی
  
 می‌نوشت: پر مرغان صداقت آبی است.
 
آرشیو
 
یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391


ساعت سه و نیم نیمه شب است و من عجز و لابه کنان از خدا می خواهم که بگذارد بخوابم. لباسهای هرمز توی ماشین لباسشویی در حال گرگم به هوا کردن هستند، آشپزخانه به گمانم یک ساعت دیگر کار می برد، اتاق هرمز هم که شده رشته کوه البرز...

نفس اماره هم که دست به دست شیطان وسوسه گر داده و پای این خر دجال غل و زنجیرم کرده اند.

بوهایی می آید که انگار تا صبح بشیر و نذیر ما اجازه گذاشتن آن لنگ پایمان را نداریم و همین طور باید یک لنگ پا، اسیر و عبیر ( املایش را مطمئن نیستم) بچرخیم و بچرخیم.

.

.

.

پدر و پسر کنار هم خوابند. هرمز همان طور که گذاشته بودمش مانده و حتی غلت هم نزده.

.

.

.

شب انگار برای من فقط، دلبری می کند...


 
شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390
...


انگار دهلیزی به زمانی دیگر باز شد؛ وقایع و آدم ها مثل خمیری کش می آمدند و به دورش می پیچیدند.... و در آن انتها ...

.

و در آن انتها انگار تو بودی٬ تمام قد٬ با جامه ای بلند٬ در خلسه ی پیچ و تاب شاید سماع.

.

.

.

و همه چیز متوقف شد٬ آن لحظه که ایستادی... رو به من و مرا فرا خواندی به آهنگی که نمی شنیدم.

.

.

.


 
دوشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1390
سال نو مبارک


بیست و نهم اسفند هشتاد و هشت بود؛ اولین عیدی که من و کوروش توی کلودنگ خودمون قرار بود بگذرونیم. چند روز قبل از اون با هیجان و سرسام خاصی به فراهم کردن مقدمات سال جدید گذشته بود و هنوز ... ادامه داشت.


شستن و روفتن و دوختن به کنار٬ رفتن و آمدن ها و تاکسی سواری  های مکرر بین گلشهر و شهربانی به کنار٬ به زور و ضربی جا باز کردن توی سیلاب جمعیت به کنار٬ گشتن های وسواسی و دست آخر هم پیدا نکردن و رضایت دادن به جنس موجود به کنار و چک و چونه زدن های بی نتیجه و آب رفتن حجم محتویات کیف به کنار و همینطور ... تا آخر.


و حالا در ساعت های پایانی سال دوباره که نه بلکه چندین و چند باره نشسته بودم پشت پنجره تاکسی و خیابان بی پایان امام خمینی را به سمت مرکز خرید یا همان مرکز شهر معروف گز می کردم. و از آن قاب پنجاه در پنجاه زندگی های دیگر را دید می زدم٬ آنقدر که اجازه داشتم سرک بکشم در زندگی ها.


درها و دیوارها و آدم ها می گذشتند٬ پرتکرار و بی حوصله.  سراسیمگی بازیگر اصلی. و ناگهان لابلای این تورق سریع٬ آن لحظه ی عجیب اتفاق افتاد.

.

.

.

پیرزنی جلبیل به سر٬ تکیه داده به درب حیاط خانه اش٬ محفوظ مانده از موج ساخت و ساز حاشیه خیابان اصلی٬ پا دراز کرده در آفتاب دم ظهر.



پ.ن.۱ و اکنون شاید چند ساعتی مانده باشد به آن لحظه که دلهامان را روبروی هم می گیریم به امید قبول. امیدوارم سال خوبی پیش روی خانواده و دوستان و آن ته اش برای من و کوروش باشد. و خوب... یعنی هر آنچه تو بخواهی به شرط مهر و نه قهر.

پ.ن.۲ کلودنگ به گویش بندری به گمانم معنی بدهد: لانه پرنده.


   1       2       3       4       5       ...       12    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 82600


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها