جاده ساحلی
  
 می‌نوشت: پر مرغان صداقت آبی است.
 
خرداد 1390
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 7 خرداد ماه سال 1390
...


انگار دهلیزی به زمانی دیگر باز شد؛ وقایع و آدم ها مثل خمیری کش می آمدند و به دورش می پیچیدند.... و در آن انتها ...

.

و در آن انتها انگار تو بودی٬ تمام قد٬ با جامه ای بلند٬ در خلسه ی پیچ و تاب شاید سماع.

.

.

.

و همه چیز متوقف شد٬ آن لحظه که ایستادی... رو به من و مرا فرا خواندی به آهنگی که نمی شنیدم.

.

.

.


 
دوشنبه 1 فروردین ماه سال 1390
سال نو مبارک


بیست و نهم اسفند هشتاد و هشت بود؛ اولین عیدی که من و کوروش توی کلودنگ خودمون قرار بود بگذرونیم. چند روز قبل از اون با هیجان و سرسام خاصی به فراهم کردن مقدمات سال جدید گذشته بود و هنوز ... ادامه داشت.


شستن و روفتن و دوختن به کنار٬ رفتن و آمدن ها و تاکسی سواری  های مکرر بین گلشهر و شهربانی به کنار٬ به زور و ضربی جا باز کردن توی سیلاب جمعیت به کنار٬ گشتن های وسواسی و دست آخر هم پیدا نکردن و رضایت دادن به جنس موجود به کنار و چک و چونه زدن های بی نتیجه و آب رفتن حجم محتویات کیف به کنار و همینطور ... تا آخر.


و حالا در ساعت های پایانی سال دوباره که نه بلکه چندین و چند باره نشسته بودم پشت پنجره تاکسی و خیابان بی پایان امام خمینی را به سمت مرکز خرید یا همان مرکز شهر معروف گز می کردم. و از آن قاب پنجاه در پنجاه زندگی های دیگر را دید می زدم٬ آنقدر که اجازه داشتم سرک بکشم در زندگی ها.


درها و دیوارها و آدم ها می گذشتند٬ پرتکرار و بی حوصله.  سراسیمگی بازیگر اصلی. و ناگهان لابلای این تورق سریع٬ آن لحظه ی عجیب اتفاق افتاد.

.

.

.

پیرزنی جلبیل به سر٬ تکیه داده به درب حیاط خانه اش٬ محفوظ مانده از موج ساخت و ساز حاشیه خیابان اصلی٬ پا دراز کرده در آفتاب دم ظهر.



پ.ن.۱ و اکنون شاید چند ساعتی مانده باشد به آن لحظه که دلهامان را روبروی هم می گیریم به امید قبول. امیدوارم سال خوبی پیش روی خانواده و دوستان و آن ته اش برای من و کوروش باشد. و خوب... یعنی هر آنچه تو بخواهی به شرط مهر و نه قهر.

پ.ن.۲ کلودنگ به گویش بندری به گمانم معنی بدهد: لانه پرنده.


 
شنبه 25 دی ماه سال 1389
برای یاسر


دم دمای غروب بود. خنکای هوا و بوی اذان همه جا را گرفته بود. داشتیم حاضر می شدیم برای افطاری خاله طاهره. من جلوی آیینه قدی چهار زانو زده بودم٬ سرگرم خودم و وسایل آرایشم بودم. مرتضی چند قدمی من نشسته بود و پیراهنش را اتو می زد. کوروش توی اتاق پشتی لباس عوض می کرد. و یاسر پای کامپیوتر مشغول سرک کشیدن توی music folder مرتضی بود. آهنگ ها پشت سر هم next می شدند تا رسید به گیتار فرامرز اصلانی ...


روزهای بهانه و تشویش

روزگار ترانه و اندوه

...


شوری که سوار بر موج صدا شده بود از speaker بلند شد، یاسر را فرا گرفت، از من و مرتضی گذشت، و به کوروش رسید. چیزی بین ما جریان پیدا کرد که سیالش صدا بود. شاید بشود گفت دری بود به فضایی یگانه که به روی ما چهار تن از چهار دنیای متفاوت باز شده بود.



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 41000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها