X
تبلیغات
رایتل
جاده ساحلی
  
 می‌نوشت: پر مرغان صداقت آبی است.
 
آرشیو
 
یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391


ساعت سه و نیم نیمه شب است و من عجز و لابه کنان از خدا می خواهم که بگذارد بخوابم. لباسهای هرمز توی ماشین لباسشویی در حال گرگم به هوا کردن هستند، آشپزخانه به گمانم یک ساعت دیگر کار می برد، اتاق هرمز هم که شده رشته کوه البرز...

نفس اماره هم که دست به دست شیطان وسوسه گر داده و پای این خر دجال غل و زنجیرم کرده اند.

بوهایی می آید که انگار تا صبح بشیر و نذیر ما اجازه گذاشتن آن لنگ پایمان را نداریم و همین طور باید یک لنگ پا، اسیر و عبیر ( املایش را مطمئن نیستم) بچرخیم و بچرخیم.

.

.

.

پدر و پسر کنار هم خوابند. هرمز همان طور که گذاشته بودمش مانده و حتی غلت هم نزده.

.

.

.

شب انگار برای من فقط، دلبری می کند...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 96928


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها